تبليغاتX
محض یار مهربان

محض یار مهربان

اسلام عليك يا فاطمه زهرا

عنایات خداوند به فاطمه علیهاالسلام در بهشت پروردگار منّان به فاطمه زهرا سلام الله علیها در بهشت عنایاتـى ویژه خـواهـد داشت. بخشـى از آن عنـایـات چنیـن است: 1ـ خانه‌هاى بهشتى پیامبرخدا صلی الله علیه و آله فرمـود: هنگامى كه مرا به معراج بردند و داخل بهشت شدم، به قصر فاطمه رسیدم. درون آن هفتاد قصر بـود كه تمام در و دیـوار و طاق‌هایـش از دانه‌هاى مروارید سرخ ساخته شده، همه آنها به یك شكل زینت داده شده بود. 2ـ همنشینى با پیامبر صلی الله و علیه و آله پیامبر اكرم صلی الله و علیه و آله به حضرت على علیه السلام فرمـود: یا على! تـو و دخترم فاطمه در بهشت در قصر من همنشین مـن هستید. سپس ایـن آیه را تلاوت فرمود: "بـرادران بـر تخت‌هاى بهشتـى رو به روى هـم مـىنشینند." 3 ـ درجه وسیله رسـول خدا صلی الله و علیه و آله فرمـود: فِى الجَنَّةِ دَرَجَةٌ تُدعَى الـوَسیلَةُ فَاِذَا سَاَلتُـم اللهَ فَاساَلُوا لِـىَ الوَسِیلَةَ قَالُـوا یَا رَسُـولَ اللهِ مَـن یَسكُـنُ مَعَكَ فِیها؟ قَالَ علـىً و فـاطمةُ و الحَسَـنُ و الحُسَیـنُ. در بهشت درجه‌اى به نام «وسیله» است. هـرگاه خـواستیـد، هنگام دعا، چیزى بـرایـم بخواهید، مقام وسیله را از خـداوند خـواستار شـوید. گفتنـد: یا رسـول‌الله! چه كسـانـى در ایـن درجه (مخصـوص) بـا شما همنشیـن خـواهنـد بـود؟ فـرمـود: علـى، فـاطمه، حسـن و حسین. علامه امینـى در منقبت بیست و ششـم مـىنـویسـد: از مناقب حضرت زهرا علیهاالسلام همراه بودن او با پدر و همسر و فرندانـش در درجة الـوسیله است. آنجا پایتخت عظمت حضرت حق تبارك و تعالى است و جز پنج تـن علیهم السلام هیچ یك از انبیا و اولیا و مرسلین و صـالحـان و فـرشتگـان مقـرب كسـى بـدان راه نمـىیـابد. 4 ـ سكونت در حظیرة القدس سیوطى در مسند مىنـویسد: «اِنَّ فاطمَةَ و علیاً و الحسـنَ و الحسیـنَ فِى حَظِیرَةِ القُدسِ فِى قُبَّةٍ بَیضَاء سَقفُها عَرشُ الرَّحمـنِ»؛ فاطمه و على و حسـن و حسیـن در جایگاهـى بهشتـى به نام «حظیرة القدس» در زیر گنبـدى سفیـد به سـرمـىبـرنـد كه سقف آن عرش پـروردگـــار است. پیامبرخدا صلی الله و علیه و آله فرمود: در قیامت، جایگاه من و على و فاطمه و حسـن و حسیـن سـرایـى زیـر عرش پـروردگار است. نـویسنـده خصایص فاطمه، ضمـن بیانـى مفصل درباره حظیـرة القـدس، مـىنـویسـد: والاتـریـن جـایگـاه‌هـا در بهشت حظیـرة القــدس است. 5 ـ بخشیـدن چشمه تسنیـم به فاطمه علیهاالسلام طبرى از همام بـن ابى على چنیـن نقل مىكند: به كعب الحبر گفتـم: نظرت دربـاره شیعیـان علـى بـن ابـى طـالب علیه السلام چیست؟ گفت: اى همام! مـن اوصافشـان را در كتـاب خـدا مـىیابـم. اینان پیروان خـدا و پیامبـرش و یاران دیـن او و پیروان ولـىاش شمرده مىشوند. اینان بندگان ویژه خدا و برگزیـدگان اوینـد. خـدا آنها را براى دینـش بـرگزیـد و بـراى بهشت خـویـش آفـرید. جایگاهشان در فـردوس اعلاى بهشت است. در خیمه‌اى كه اتاق‌هایـى از مروارید درخشان دارد، زندگى مىكنند. آنان از مقربیـن ابرارند و سـرانجـام از جـام «رحیق مختـوم» مـىنـوشند. رحیق مختـوم چشمه‌اى است كه به آن «تسنیـم» گفته مىشـود و هیچ كـس جز آنها از آن چشمه استفاده نخواهد كرد. تسنیـم، چشمه‌اى است كه خـداونـد آن را به فـاطمه علیهاالسلام دختـر پیـامبـر صلی الله و علیه و آله و همســـــر على بن ابى طالب علیه السلام بخشید و از پاى ستـون خیمه فاطمه جارى مىشود. آب آن چشمه چنـان گـواراست كه به سـردى كـافـور و طعم زنجفیل و عطر مُشك شباهت دارد... . خدایا ما را از شفاعت آن دُر گرانبها بىنصیب مگذار. "مقاله از آقای محمدجواد طبسى - با كمى تلخیص" لینک مطالب مرتبط: - ماجرای سقیفه - حکایت علی و چاه‌های صبور مدینه بی حضور تو - فاطمه(س) و حضور در صحنه‌های

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اردیبهشت1389ساعت 23:27  توسط منتظر  | 

 

 
 
 

بازگشت به مدینه کاروانی سوی تو با شیون آوردم

ره آوردم بــــود اشــکــی کــه، دامــن دامــن آوردم

مدیـنــه در بــه رویـــم وامـکـن چــون یــک جــهان ماتــم

نــیـاورد ارمــغــان بـا خـود کـسـی، تـنـهامـن آوردم

مــدیــنــه یــک گـلـسـتــان گــل اگــر در کــربــلا بـــردم

ولـی اکـنـون گــلـاب حــسـرت از آن گـلشـن آوردم

اسـیــرم کــرد اگـر دشمـن بـه جـان دوسـت خرسـنـدم

بــه پـایـان خـدمـت خـود را بـه نـحـو احــسـن آوردم

مــدیــنـــه یـــوســـف آل عــلــی را بـــــردم اکــــنــــون

اگــــــر او را نــــیــــاوردم از او پـــیــــراهـــن آوردم

مـدیــنــه گـر بـه سـویـت زنـده بـرگـشـتـم مـکن مَـنـعَمْ

کـه من این نیمه جان را هم به صد جان کندن آوردم

مــدیــنــه ایــن اسـیــری‏ها نـشـد ســدّ رهــم بــنـگــر

چهــا بـا خــطـبــه‏هـای خـود بـه روز دشـمـن آوردم  

 

زهرانجارزادگان           

+ نوشته شده در  جمعه 16 بهمن1388ساعت 12:58  توسط منتظر  | 

اباصالح! بیا درمانده ام من!

اللهم عجل لولیک الفرج

علامه مجلسی (ع) می فرماید:

مرد شریف و صالحی را می شناسم به نام امیر اسحاق استرآبادی او چهل بار با پای پیاده به حجّ مشرف شده است، و در میان مردم مشهور است که طی الارض دارد. او یک سال به اصفهان آمد، من حضوراً با او ملاقات کردم تا حقیقت موضوع را از او جویا شوم.

او گفت: یک سال با کاروانی به طرف مکه به راه افتادم. حدود هفت یا نه منزل بیش تر به مکه نمانده بود که برای انجام کاری تعلل کرده ، از قافله عقب افتادم. وقتی به خود آمدم، دیدم کاروان حرکت کرده و هیچ اثری از آن دیده نمی شد، راه را گم کردم، حیران و سرگردان وامانده بودم، از طرفی تشنگی آن چنان بر من غالب شد که از زندگی ناامید شده آماده مرگ بودم.

ناگهان به یاد منجی بشریت امام زمان (ع) افتادم و فریاد زدم: یا ابا صالح! یا ابا صالح! راه را به من نشان بده! خدا تو را رحمت کند!

درهمین حال، از دور شبحی به نظرم رسید، به او خیره شدم و با کمال ناباوری دیدم که آن مسیر طولانی را در یک چشم به هم زدن پیمود و در کنارم ایستاد، جوانی بود گندم گون و زیبا با لباسی پاکیزه بر شتری سوار بود و مشک آبی با خود داشت.

سلام کردم. او نیز پاسخ مرا به نیکی ادا نمود.                               

فرمود: تشنه ای؟

گفتم: آری. اگر امکان دارد، کمی آب از آن مشک مرحمت بفرمایید!

او مشک آب را به من داد و من آب نوشیدم. آنگاه فرمود: می خواهی به قافله برسی؟ گفتم: آری.

او نیز مرا بر ترک شتر خویش سوار نمود و به طرف مکه به راه افتاد. من عادت داشتم که هر روز دعای" حرز یمانی" را قرائت کنم. مشغول قرائت دعا شدم. در حین دعا گاهی به طرف من بر می گشت و می فرمود: این طور بخوان! چیزی نگذشت که به من فرمود: این جا را می شناسی؟

نگاه کردم، دیدم در حومه شهر مکه هستم، گفتم: آری می شناسم. فرمود : پس پیاده شو!

من پیاده شدم برگشتم او را ببینم ناگاه از نظرم ناپدید شد، متوجه شدم که او قائم آل محمد(ص) است. از گذشته خود پشیمان شدم، و از اینکه او را نشناختم و از او جدا شده بودم، بسیار متاسف و ناراحت بودم.

پس از هفت روز، کاروان ما به مکه رسید، وقتی مرا دیدند، تعجب نمودند. زیرا یقین کرده بودند که من جان سالم به در نخواهم برد. به همین خاطر بین مردم مشهور شد که من طی الارض دارم. (1)

اهمیت دیدن امام زمان (عج)

از شیخ بهلول پرسیدند چه وقت می شود به حضور آقا امام زمان (عج) مشرف شد ؟
فرمودند : باتقوا باشید ؛ وقتی که بین شما و حضرت سنخیت باشد .

سپس فرمودند : دیدن امام زمان ، روحی فداه ، مهم نیست ، مهم این است او ما را ببیند . خیلی ها هم امام علی (ع) را دیدند اما دشمن او شدند . اگر کاری کردیم که نظر آن امام را جلب کنیم ، ارزش دارد . (2)


آیت الله امجد در خصوص شیخ بهلول فرمودند :
ایشان یک انسان وارسته ای است ، توکل عجیبی دارد ، او یک انسان عتیقه است ، چرا که عتیقه جات ، معمولا کمیاب و قیمتی هستند ، او هم کمیاب است و هم قیمتی .

                                                                                                                                   


   

منبع:(1) بحار الانوار، ج 52، صص 175 و ۱76.              
(2) ملکوتی خاک نشین ، سید عباس موسوی مطلق

http://hidden-sun.mihanblog.com/برگرفته از

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 20:47  توسط منتظر  | 

 

مهدى موعود، يارانى اين‏گونه دارد

 

اشاره:

انديشه پيروزى حق بر باطل و غلبه صالحان بر طالحان و عادلان بر ظالمان كه‏برگرفته از متن قرآن كريم است، بارقه‏اى از نور اميد در دل‏ها تابانيده وهمه را چشم به انتظار شخصى گذاشته كه منادى حق است و سفير نور، كشتيبان‏هدايت است و قافله‏سالار رهايى; مجدد حيات بشريت است و احياگر اخلاق خدايى،اين شخصيت‏بزرگ را در روايات اسلامى «مهدى‏» عليه السلام مى‏نامند.

چنين انتظارى افضل عبادات شمرده شده است. زيرا اين انتظار با اميد،تعهد، تحرك با مسووليت و سازندگى و رفع نااميدى از جامعه همراه مى‏باشد.

منتظران واقعى، خود را در حال مهياى جامعه‏اى مى‏بينند كه انتظار موعودى‏را مى‏كشد، بنابراين براى حضور حضرتش شرايطى لازم است كه هم زمينه‏سازقدومش باشد و هم پذيراى حكومت عدل او، زيرا تحمل عدالت‏خود نياز به‏سازندگى دارد. و الا، پذيرايى حق بر افراد بسى مشكل خواهد بود. بنابراين،ما براى خودسازى به يكى از بهترين راه‏ها كه طريق پرورش يافتگان مكتب‏انسان‏ساز اسلام; يعنى ياوران خاص ولى‏عصر(عج) است متمسك مى‏شويم، ويژگى‏هاى‏آن‏ها را بشناسيم و به كار بنديم تا زمينه‏ساز حضور حضرتش باشيم. زمينه‏سازحكومت‏حضرت، خيزش ايمان است نه ازدياد فساد. ما در اين نوشتار به برخى‏از خصال ياوران باوفاى حضرت اشارتى خواهيم داشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 21:50  توسط منتظر  | 

                                                                                        

صبح ترین خواب یوسفیان

سلام بر تو كه راه خانه دوست را مى‏دانى. سلام بر سلام‏هاى تو، سلام بر گريه‏هاى تو در دشت‏هاى زرد غيبت، سلام بر تو كه وعده خدايى، موعود زمانى، شكوه زمينى.

 ستارگان تمام شده‏اند، ديگر ستاره‏اى براى شمردن نمانده است. شب را سرِ بيدارى نيست و روز بهانه آمدن ندارد. جمعه‏ها، چه دلگير روزهايى است! هفته‏ها چه انباشته ايامِ خالى از لطفى است!

 سال شمار عمر ما، به دست باد ورق مى‏خورد، برگ از گل مى‏هراسد و باد از ابر، اما من سخن گفتن با تو را از عندليبان باغ آموختم، همان مرغانى كه هميشه گل را ميان جنگل شاخه‏ها گم مى‏كنند.

 اى صبح‏ترين خواب يوسفان! با چشم اين همه يعقوب چه خواهى كرد؟ تبار ابراهيم در گذر از آتش انتظارند! هرلحظه فرجنامه ظهور مى‏خوانند و دمساز با عاشقانند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 8:54  توسط منتظر  | 

بيا كه بى تو...

بيا كه بى‏تو نه سحر را لطافتى است و نه صبح را صداقتى؛ كه سحر به شبنم لطف تو بيدار مى‏شود و صبح به سلام تو از جا بر مى‏خيزد.

بيا كه بى‏تو آينه‏ها، زنگار غربت گرفته‏اند و قطار آشنايى‏ها، فرياد غريبى مى‏كشد، هيچ كس حريم اطلسى‏ها را پاس نمى‏دارد و بر داغ لاله‏ها مرهم نمى‏گذارد. بيا كه بى‏تو قنوت شاخه‏ها، اجابتى جز غروب تلخ خزان ندارد.

بيا كه بى‏تو كدام دست مهر، سرشك غم از ديدگان يتيمان بر مى‏گيرد؟ و كجاست آغوش مهربانى كه دل‏هاى زخمى را به ضيافت ابريشمى بخواند.

بيا كه بى‏تو آسمان دلم اسير تيرگى هاست و هرگز ستاره اميد در برج اقبال، رحل خوش بختى نمى‏افكند.

اى آبِ آب، رودخانه‏ها عطش ديدار تو را دارند و در بستر انتظار به سوى درياى ظهور تو شتابان‏اند.

قامتى به استوارى كوه، دلى به بى‏كرانگى دريا، طراوتى به لطافت سبزينه‏ها، سينه‏اى به فراخى آسمان‏ها و صميميتى به گرمى خورشيد بايد تا تو را خواند و كاروان دل‏ها را به منزلگاه اميد كشاند. اين همه را كه اندكى بيش نيست، از دل شكسته‏ترين منتظران تاريخ دريغ مدار، كه ظهور تو اجابت دعاى ماست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 1:57  توسط منتظر  | 

خدا کند که بیایی

 

از عمق ناپيداى مظلوميت ما، صدايى آمدنت را وعده مى‏داد.

صدا را، عدل خداوندى صلابت مى‏بخشيد و مهر ربانى گرما مى‏داد.

و ما هر چه استقامت، از اين صدا گرفتيم و هر چه تحمل، از اين نوا دريافتيم.

در زير سهمگينترين پنجه‏ها شكنجه تاب مى‏آورديم كه شكنج زلف تو را مى‏ديديم. در كشاكش تازيانه‏ها و چكاچك شمشيرها، برق نگاه تو تابمان مى‏داد و صداى گامهاى آمدنت توانمان مى‏بخشيد.

رايحه‏ات كه مژده حضور تو را بر دوش مى‏كشيد مرهمى بر زخمهاى نو به نومان بود و جبر جانهاى شكسته مان. دردها همه از آن رو تاب آوردنى بود كه تو آمدنى بودى.

تحمل شدائد از آن رو شدنى بود كه ظهورت شدنى بود و به تحقق پيوستنى.

انگار تخم صبر بوديم كه در خاك انتظار تاب مى‏آورديم تا در هرم خورشيد تو به بال و پر بنشينيم.

سنگينى بار انتظار بر پشت ما، سنگينى يك سال و دو سال نيست سنگينى يك قرن و دو قرن نيست. حتى از زمان توديع يازدهمين خورشيد نيست.

تاريخ انتظار و شكيبايى ما به آن ظلم كه در عاشورا بر ما رفته است بر مى‏گردد، به آن تيرها كه از كمان قساوت برخاست و بر گلوى مظلوميت نشست، به آن سم اسبهاى كفر كه ابدان مطهر توحيد را مشبك كرد. به آن جنايتى كه دست و پاى مردانگى را بريد.

از آن زمان تاكنون ما به آب حيات انتظار زنده‏ايم، انتظار ظهور منتقم خون حسين.

تاريخ استقامت ما از آن زمان هم دورتر مى‏رود، از عاشورا مى‏گذرد و به بعثت پيامبر اكرم مى‏رسد. هم او در مقابل همه جهل و ظلم و كفر و شرك و عنا و فسادى كه جهان آن زمان را پوشانده بود و عده مى‏فرمود كه كسى خواهد آمد. نامش نام من، كنيه‏اش كنيه من، لقبش لقب من، دوازدهيمن وصى من خواهد بود و جهان را از توحيد و عدل و عشق و داد پر خواهد فرمود.

اما تاريخ صبر و انتظار ما به دورترها بر مى‏گردد، به مظلوميت و تنهايى عيسى، به غربت موسى، به استقامت نوح و از همه اينها گذر مى‏كند تا به مظلوميت هابيل مى‏رسد.

انتظار و بردبارى ما را وسعتى است از هابيل تاكنون و تا برخاستن فرياد جبرئيل در زمين و آسمان و آوردن مژده ظهور امام زمان (عج)

آرى و در آن زمان هستى حيات خواهد يافت، عشق پر و بال خواهد گشود و در رگهاى خشكيده علم، خون تازه خواهد دويد. پشت هيولاى ظلم و جهل با خاك، انس جاودان خواهد گرفت، شيطان خلع سلاح خواهد شد، انسان بر مركب رشد خواهد نشست و عروج را زمزمه خواهد كرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 18:14  توسط منتظر  | 

میلاد منجی بشریت مبارک باد

 

شكفت غنچه و بنشست گل به بار، بيا!

دميد لاله و سورى ز هر كنار، بيا!

بهار آمد و نشكفت باغ خاطر ما

تو اى روانِ سحر! روح نوبهار! بيا!

مگر چه مايه بود صبر، عاشقان تو را؟!

زحد گذشت دگر رنج انتظار، بيا!

زهر كرانه، شقايق دميده از دل خاك

پى تو تسلّى دل‏هاى داغدار، بيا!

زعاشقان بلاكش، نظر دريغ مدار

فروغ ديده نرگس! به لاله‏زار بيا!

زمنجنيق فلك سنگ فتنه مى‏بارد

مباد آن كه فرو ريزد اين حصار، بيا!

يكى به مجمع رندان پاك باز، نگر!

دمى به حلقه مردان طرفه كار، بيا!

به سوى غاشيه‏داران مير عشق، ببين!

به كوى نادره كاران روزگار، بيا!

چه نقش‏ها كه بنشستند به صحيفه دهر

زخونشان شده روى شفق نگار، بيا!

طلايه‏دار تواند اين مبشّران ظهور

به پاس خاطر اين قوم حقگزار بيا!

درين كوير كه سوزان بود روان سراب

تو اى سحاب كرم! ابر فيض بار بيا!

زدست برد مرا، شور عشق و جذبه شوق

قرار خاطر بيقرار بيا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 17:48  توسط منتظر  | 

هوای مسیحا

 

اینجا کسی برای تو جا وا نمیکند

این خاک احترام به دریا نمیکند

شهر پر از هوی نفسم را گرفته است

اینجا کسی هوای مسیحا نمیکند

دنیا مرا برای خودش خواست ای رفیق

شیطان که فکر آدم و حوا نمیکند

پای تو کم کسی ز خودش دست شسته است

اینجا کسی مسافرت از ما نمیکند

نامت برای رفع بلا روی تاقچه است

ورنه کسی نگاه به آقا نمیکند

از سیر چشمهای تو فیضی نمی برد

قومی که میل عالم بالا نمیکند

شبهای عاشقان چقدر طول می کشد

ما را جدا ز خود شب یلدا نمی کند

خون می خوریم و شکر خداوند می کنیم

با ما فراق بهتر از این تا نمی کند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 17:0  توسط منتظر  |